یادی از روزهای گذشته
24 اردیبهشت 92.
سلام پسرم.میدونی این عکس مال چه وقتیه؟ نه؟ مامان هم دقیق نمیدونم
شاید نزدیک 2 ماهگیت. یادش بخیر .من و بابایی میبردیم میذاشتیمت تو تختت و تو اون موقع ها حتی غلت هم نمیزدی...همینطوری دراز می کشیدی و با چشمای کنجکاوت اطرافتو می کاویدی. یا بابایی آویز تو کوک میکرد و تو با دقت به صدای آهنگش گوش میدادی و به چرخشش نگاه میکردی.
یاد آویزتم بخیر .آویزی بود ...با اون دستای نازت کشیدی و شکوندیش البته هنوز 1 طرفش سالمه و به دیوار اتاقت.
بله گلم روزگارانی داشتیم ما 3تا .کوچیک تر که بودی شب ها اونقدر سخت میخوابیدی که نگو. بعضی شب ها باید تو بغلمون می گرفتیمت و تو خونه می گشتیم تا تو بخوابی. یا باید میذاشتیمت تو کالسکه و نصفه شبی تو حیاط کالسکه سواری میکردیم که شازده بخوابن. و اونوقت من و بابا باید اینطوری میشدیم
که از خواب نپری که تازه خوابت هم یکی دو ساعت بیشتر دووم نمی آورد و باز هم از نو.
این عکس مال وقتیه که برای اولین بار 3تایی رفتیم ائل گولی البته فقط شاممونو خوردیم و برگشتیم و تو هم اونجا دراز کشیده بودی و با تعجب به حرکت برگ درختان نگاه میکردی:

این هم از کالسکه سواری روزانه مون. البته اینجا دیگه بزرگ شدی پسرم.
اینم دورانی که همش دستاتو میخوردی...
مامان فدای پسر گلش و خاطره های شیرینش
![]()
![]()



یادی از روزهای گذشته
